ای دریغا که نشد وقت اذان برخیزم
وی دریغا که نگفتی که چسان برخیزم
درمیان غم و خون با چه دلی بنشینم
وز میان تب ِ جان با چه نشان برخیزم؟؟
عمرم آخر شد و این دل ز خزان می گِرید
حاشَ لله که ز با بار گران برخیزم
من از آن لحظه که امید به من می دادند
حاضرم تا ز قبس همچو کمان برخیزم
درد هجر تو و این دار مکافات چه سود
کو ضمانت که من از کرده امان برخیزم؟؟
طائر خویشم و با طالع خود خو کردم
لیک با بالِ عدم از دو جهان برخیزم
صبح صادق اگر از جانب شب باز آید
بی گمان در سَحَرت بهر اذان برخیزم
باقر رمزی باصر
بیست - بهمن - نود و هشت
برچسبها: باقر رمزی باصر
تاريخ : یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۸ | 22:51 | نویسنده : باقر رمزی باصر |
