وقت حضور
من دُردی جام تو تو دَردی جان ما
من نطق کلام تو تو زخم زبان ما
من دربدر از خویشم تو در خور احسانی
من حسن تو را جویم تو قحطی نان ما
صبح سحرم باش و یکبار دگر باز آ
تا زخم فرو افتد از تاب و توان ما
در بند زر و سیمیم آخر به چه معنایی
این دار فنا دارد ای عقل گران ما
یارب نظری بر روح یارب نظری بر جان
یارب بستان آئین از کون و مکان ما
در پهنه ی هشیاری خاشاک نمی روید
رندانه شوی گمراه از قوس کمان ما
این شانه ز خوشحالی افتاده به صد گیسو
در وقت حضور تو در وقت اذان ما
باقر رمزی باصر
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، دلنوشته ، عاشقانه ، عارفانه ، غزل
برچسبها: باقر رمزی باصر , وقت حضور
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 14:47 | نویسنده : باقر رمزی باصر |
