در عجبزارِ پُر از خارِ گذارِ زندگی
ساقهای بودم ظریف اما لطیف از تازگی
عاشق بالندگی
در خور تابندگی
ساقهای بودم بدون سایهگاه خستگی
ریشهام میسوخت اما ...
... قوتِ من نامهربانی بود، همراهِ هراس
بر فرازِ تابعِ احساس هم
گاهگاهی کودکانه میشدم خطی مماس
باد بود آن شب که دیو فاجعه بیدار شد
تکیه بر باورْعصایی جهلْسر
سایهاش را قد کشید و خشم او هم هار شد
در عبوری بیحواس
پشتِ پچ پچ های باد و بید و یاس
با تکان ِماه در آغوش ِرود
برق افتاد از نگاه ِتیز و وهم آلودِ داس
آمد او آهسته آهسته، مرا
در پناه سایهی تاریک خود
بی محابا، از گلویم چید و برد...!
خرمن موی مرا، او جایِ باد
دستِ داسِ خون چکانِ غیرتی مبهم سپرد...!
سپیده طالبی
سال گذشته در تاریخ 98-7-5 با شنیدن داستانی این شعر کوتاه سروده شد و با توجه به اتفاق ناگوار اخیر ، با انجام اصلاحاتی منتشر گردید.
موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسبها: شعر نو
تاريخ : جمعه نهم خرداد ۱۳۹۹ | 11:44 | نویسنده : سپیده طالبی |
