پدر داخل آمد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. همه رفتیم و رو به روی اسکندر ایستادیم. نوازنده ها می خواستند آهنگ رو شروع کنند که اسکندر با کلافگس گفت:
_ این ها چرا صورت خود را پوشانده اند؟!
پدر نگاهی به ما کرد و گفت:
_ این ها دخترهای اصیل زاده هستند سرورم روی خود را به مردان غریب.
اسکندر فریاد کشید:
_ می گویی لیاقت من کمتر از آن است که صورت دختران ایران را ببینم؟! اگه داریوش سوم بود نیز او را چنین تحقیر می کردی؟! تو در لفظ گفته ای تسلیم من هستی اما در واقعیت مرا شاهنشاه...
احساس کردم بیش از این ادامه دهد ممکن است سر پدرم را نیز بزند پس به سخن آمدم:
_ بست است.
از صدای فریاد من به سویم بازگشت. دست لرزان خود را به گوشه نقاب بردم. آن زمان که گوشه نقاب خود را آزاد کردم مرگ خود را با چشمانم دیدم. آن لحظه به خود قول دادم که روزی چنین این تحقیر را جبران کنم که در تاریخ بماند. نقاب از صورتم به کنار رفت و نگاه اسکندر چنان بر روی صورتم ماند که عصبانیت خود را فراموش کرد.
دیگران نیز نقاب خود را برداشتن و رقص را شروع کردیم. پدر گفت که چون دیگر دخترها هستن کسی به مننگاه نخواهد کرد اما نگاه مردی نبود که دوی من نباشد! رقص تمام شد و روی زمین نشستهام و یک دست را بر روی سنگ ها گذاشته بودم. سرم رو بالا آوردم و نگاهم به نگاه اسکندر خیره ماند که انگار جز من هیچ را نمی بینم.
موضوعات مرتبط: اخلاقی
برچسبها: ملیکا ملازاده
