انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

پیرمرد هشتاد ساله، نویسنده ملیکا ملازاده

(انوشا)
انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

پیرمرد هشتاد ساله، نویسنده ملیکا ملازاده

بسم الله الرحمن الرحیم 

در اتاق کوچکم نشسته بودم. اتاقی که برای یک پیرمرد هشتاد ساله بست بود. موهایم به سفیدی برف و دندان هایم مصنوعی و صورت چروک. زیر ناخون هایم پینه بسته و زانوهایم درد می کرد. 
حاج خانم از درد کمر نالان بود و روی تخت دراز کشیده بود. پسرم مهدی زنگ زده بود و گفت برای معاینه مادرش به خانه خواهد آمد. رضا هم به آشپزخانه رفته بود تا پماد را بیاورد و زانوهای من را چرب کند. تینا از خانه اش زنگ زد و حال ما را پرسید. 
در افکارم از فرزندان قدرشناسم تقدیر می کردم که ناگهان صدای، تق تقی آمد. گیج به دور و بر نگریستم. حاج خانم به خواب رفته بود و رضا نیز نیامده بود. دوباره صدای تق تق آمد.

اینبار به پنجره نگریستم و دو چشم آبی در پشت آن دیدم. 
- وای خدای من! 
هرگونه بود از صندلی جدا شدم و به سوی پنجره رفتم. آن را باز کردم. پسرک حدود پنج ساله در حالی که کت مردانه ای بر روی سرش انداخته بود و صورتش را تا چشمانش گرفته بود. 
- تو کی هستی بچه؟! 
پاسخی نشنیدم. از مقابل پنجره به کنار رفتم. 
- به داخل بیا. 
صدای ظریفش بلند شد: 
- نه، تو بیرون بیا. 
تعجب کردم. 
- چی؟! 
پاسخ نشنیدم. دست بردم او را در آغوش بگیرم که خود را عقب کشید. 
- تو بیا،  تو بیا!

گیج شده بودم. او چه می خواست؟! 
- بذار الان میام. 
خواستم از اتاق بیرون بروم تا حیاط را طی کرده و به کوچه برسم که گفت: 
- از پنجره بیا. 
جا خوردم. 
- از کجا؟!

 با انگشت کوچکش به پنجره اشاره کرد. پام درد می کرد اما احساس کردم باید بدانم از من چه می خواهد. پایم را از طرفی آویز کردم و  خود را به کوچه کشیدم.

حالا در مقابلش قرار گرفته بودم. 
- چی می خوای پسر جان؟ 
در همان حال نگاهم به پایش افتاد که به شکل عجیبی بر روی زمین کج بود. 
- پات چی شده؟! 
- زانوم شکسته. 
دلسوزاندم. 
- آخه! 
کمی سکوت. 
- چی می خوای عزیزم؟ 
به سمت پنجره برگشت. 
- می خوام از اون پنجره وارد بشم. 
سخنش را نفهمیدم. خواستم دوباره بپرسم که ناگاه به سوی پنجره شتافت

 تا بخواهم او را بگیرم از یک پا خود را بالا کشید.  تلاش کرد پای گچ گرفته اش را در لبه پنجره قرار دهد اما لیز خورد و به سمت کوچه همچون اب زلال رود سرازیر شد. دست به سویش بردم تا نجاتش دهم اما کت بزرگش در دستم ماند. لحظه ای ذهنم گفت چقدر شبیه کتی است که در دست توست

 به سوی کودک رفتم. سرش به زمین برخورد کرده بود و خون از آن سرازیر بود. او را برگرداندم که...  سرجایم خشکم زد. چشمان آبی بازش بی روح بود، صورتش برنز و موهای سفید زال مانند که همیشه اینگونه بود. او آشنا بود، آنقدر آشنا که من بودم. ناگهان دنیایم ویران شد و در وجود آن کودک رفتم. آری من هیچگاه هشتاد سال نداشتم. من آن کودک پنج ساله بودم که با زانو شکسته اش از پنجره خانه به داخل می رفت که ناگهان پایش لیز خورد و با سر به آسفالت کوچه برخورد کرده بود. امشب بیست و دو اردیبهشت هزار و چهارصد من پنج ساله جان باخته بودم


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسب‌ها: ملیکا ملازاده

تاريخ : جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 23:17 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.