با عصبانیت گفتم:
- حاشیه نرو، چیکار داری؟
برگشت و به نوچههاش اشاره کرد. نفهمیدم چیکار داره تا جایی که یکی از نوچهها به سمت صندوق عقب ماشین رفت و چیزی ازش برداشت بعد به سمت من پرت کرد. در مقابل نگاه متعجبم جسم روی زمین افتاد و چند غلت خورد تا جلوی پای من نشست.
یک دفعهای زانوم خم شد و روی دو زانو افتادم با چشمهای وحشت زده به سر بریده و موهای پر خون نگاه کردم که صورت به روی زمین بود.
- ای... این... این کی... کی... کیه؟!
با چشم اشاره زد که نگاهش کن. من هم بدون مخالفت روی دو زانو نشستم و با دستهای لرزون سر رو برگردوندم.
چشم هام رو بستم و با تمام قدرت سعی کردم نفسم رو برگردونم اما انگار فایده نداشت.
- مه... مهران!
صورت پر خون بود اما چشمهای باز که نشون میداد لحظه مرگ رو دیده.
- اون دیگه چرا؟! اون که هر چی میگفتی می گفت چشم.
_ نه، اون هر چی خواهرش میگفت رو می گفت چشم.
پس جاسوس بود.
- از جون من چی می خوای؟ سرم رو؟
جلو اومد و پاش رو روی سر مهران گذاشت.
- سر خواهرش رو.
با زهرخندی نگاهش کردم.
- اگه نکنم؟
برگشت و به سمت ماشین رفت.
_ بابک هنوز زنده است.
و سوار ماشین شد. نور چراغ توی بیابون زمین انداخت و در عرض چند ثانیه من موندم و بیابون.
سرم رو بالا گرفتم و با زاری گفتم:
- من نمیخوام این کار رو بکنم خدا، نمیخوام.
بعد روی شنها دراز کشیدم و بیحال زمزمه کردم:
- نمیخوام.
برچسبها: ملیکا ملازاده
