انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

قسمتی از رمان آغوش کاکتوس

(انوشا)
انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

قسمتی از رمان آغوش کاکتوس

با عصبانیت گفتم:

- حاشیه نرو، چیکار داری؟

برگشت و به نوچه‌هاش اشاره کرد. نفهمیدم چیکار داره تا جایی که یکی از نوچه‌ها به سمت صندوق عقب ماشین رفت و چیزی ازش برداشت بعد به سمت من پرت کرد. در مقابل نگاه متعجبم جسم روی زمین افتاد و چند غلت خورد تا جلوی پای من نشست. 

یک دفعه‌ای زانوم خم شد و روی دو زانو افتادم با چشم‌های وحشت زده به سر بریده و موهای پر خون نگاه کردم که صورت به روی زمین بود.

- ای... این... این کی... کی... کیه؟! 

با چشم اشاره زد که نگاهش کن. من هم بدون مخالفت روی دو زانو نشستم و با دست‌های لرزون سر رو برگردوندم.

چشم هام رو بستم و با تمام قدرت سعی کردم نفسم رو برگردونم اما انگار فایده نداشت.

- مه... مهران!

صورت پر خون بود اما چشم‌های باز که نشون می‌داد لحظه مرگ رو دیده.

- اون دیگه چرا؟! اون که هر چی می‌گفتی می گفت چشم.

_ نه، اون هر چی خواهرش می‌گفت رو می گفت چشم.

پس جاسوس بود.

- از جون من چی می خوای؟ سرم رو؟

جلو اومد و پاش رو روی سر مهران گذاشت.

- سر خواهرش رو.

با زهرخندی نگاهش کردم.

- اگه نکنم؟

برگشت و به سمت ماشین رفت.

_ بابک هنوز زنده ‌است.

و سوار ماشین شد. نور چراغ توی بیابون زمین انداخت و در عرض چند ثانیه من موندم و بیابون.

سرم رو بالا گرفتم و با زاری گفتم:

- من نمی‌خوام این کار رو بکنم خدا، نمی‌خوام.

بعد روی شنها دراز کشیدم و بی‌حال زمزمه کردم:

- نمی‌خوام.


برچسب‌ها: ملیکا ملازاده

تاريخ : چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۰ | 11:14 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.