انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

داستان انتقام جو، نویسنده ملیکا ملازاده

(انوشا)
انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

داستان انتقام جو، نویسنده ملیکا ملازاده

بسم الله الرحمن الرحیم

پارت اول

پله های لغزنده خونه کاهگلی هر آن امکان اضطراب فرود افتادن رو به پریا می داد. هیچ فردی به فکر تعمیر خونه ای متروکه بیرون از شهر نمی افتاد. به قسمتی رسید که شاید در سی سال پیش طبقه دوم خونه ییلاقی بود. یک اتاق دوازده متری که نیمه سقف چوبی داشت و از پنجرش فقط قالبش مانده بود. لامپی خاک خورده سقف آویز بود، فانوسی هم در کنجی، قندونی شکسته، دری نیمه بسته و موریانه خورده، اوجاق سوزی قدیمی تنها لوازم خانه بودند. 

آخرین پله را طی کرد و پا روی سقف طبقه زیرین گذاشت. چند قدمی راه رفت تا اطمینان پیدا کند تحمل پیرزن هشتاد ساله و پسرکی شش ساله از این پیر از یاد رفت بر میاد یا نه! خیالش راحت شد به عقب بازگشت و پایبن پله ها را نگریست. مادر پیرش بر روی صندلی چرخدار نشسته بود و دو حدقه خاکستری از میان کبودی هایی که نگاهش را به سختی نگاه داشته بود او را می نگریست و متعجب بود که چرا بعد از روزی بسیار خوب که با وی و فرزندش گذراند و شب تن خسته شان را در دو طرف مادر جوان به خواب سپرده بودند، حال اذان ظهر نگفته آن ها را بیدار و با چند وسایلی به چنین جای پرتی آورده بود.

اما فرزند برعکس وی از موقعیت کنونی لذت می برد. وی که گمان می کرد این بیرون آمدنشان در ادامه شهربازی، سینما، گردش، رستوران و دید و بازدید با آشنایان دیروز یک سرگرمی هست منتظر بود تا حصیری پهن شود و تور ماهی گیری خودش را برداشته و از چند سانت آب قناتی که صدایش می آمد، ماهی طلب کند. مادر پیر نمی توانست انقدر خوش بین باسد مخصوص آنکه مادر جوان تمامی داروهای او را به همراه خود آورده بود. دختر پایین آمد و به سوی لیچر مادرش روانه شد. بدن سبک مادر در آغوشش جای گرفت. رو به کودک گفت: 

- هر چی می تونی با خودت بردار و بالا بیا. 

تمام توان کودک برداشتن پتوی خود بود. مادر جوان به بالا رسید و مادر را در گوشه اتاق بر روی زمین تیکه به دیوار گذاشت. نگاه از او می دزدید و از پله ها با احتیاط چند باری بالا و پایین رفت و لوازم را در نزدیکی مادر چیند. کودک پرسید:

- نمی شه نزدیک آب بشینیم؟

نگاه نگران مادر دوباره دختر را نشانه گرفت مگر با قبول این درخواست نگرانی را از او دور سازد، اما مادر جوان بی توجه به سخن کودک آخرین لوازم را کناری گذاشت. حال صاف ایستاد و نگاهی به دو عزیزش کرد سپس به سوی در راه افتاد... ناگهان گویا پشیمان شده به سمت مادر و فرزندش بازگشت اما در میان راه پاهایش بر زمین قفل شد و چشمانش را بر روی یکدیگر فشرد. کمی بعد از بیرون رفتن دختر صدای تخریبی آمد. مادر که توانایی نداشت آن راه طولانی خودش را بر روی زمین بکشد اما کودک به سوی در دوید. 

- مامان چیکار می کنی؟!

او دید که مادر جوان با ضربات قوی بیل بازماندگان راه پله خانه را نیز از بین می برد. کودک نیز ترسید.

- مامان!

دختر دستی بر روی لباس خاکی اش کشید و کیف خود را برداشت و به سوی ماشین خویش رفت. کودک که ترسیده بود به گریه افتاد.

- مامان!

صدای دور شدن ماشین مادر را نیز به گریه انداخت. کودک به سویش دوید و خود را در آغوشش پرت کرد.

- مامانم کجا رفت؟!

پیراهن مادر از گریه او خیس شده بود اما نمی دانست چه بگوید! تنها آرزو او این بود که دختر از آنچه کرده بود پشیمان شود و بازگردد. چند ساعتی گذشت و کودک به خواب رفته بود و مادر در ذهن خودش تکرار می کرد

(احتمالا الان داره غصه می خوره، احتمالا وقت ناهار دلتنگمون می شه، احتمالا الان بر می گرده!)

پارت دوم

اما خبری از دختر نشد. کودک بهانه گیری می کرد. حتی باری تصمیم گرفت از در سه متر را به پایین بپرد خدا می داند اگر التماس های مادر دلش را پیر نکرده بود چه می شد! بازی و بهانه گیری برای کودک غذا نمی شد پس مادر لازمشان را گشت تا ببیند چیزی برای خوردن میابد یا نه. کمی کباب سرد شده دید پس توان و حافظه کوتاه خود را در روشن کردن پیک نیک گذاشت و غذا را گرم کرد. 

- ببین توی سبد نون هم هست.

کودک گشتن را دوست داشت پس در اضاع بیرون ریختن بسیاری از لوازم داخل سبد پلاستیکی دارای نان را بیرون آورد. 

- ایناهاش.

مادر از غذا گرم شده را در مقابلش گذاشت.

- بخور عزیزکم.

کودک با اشتها شروع به خوردن کرد و مادر با غم او را می نگریست. برای اولین بار با خود کنار آمد که دخترش آنان را تنها گذاشته است، اما گویا از او خسته شود کودک را چرا از خویش دور ساخت؟!

- مادربزرگ شما نمی خورید؟

به خود آمد، اشتها نداشت.

- بعدا می خورم.

کودک لقمه ای نادرست با دست ساخت و برخاست. به سوی مادر رفت و لقمه را نزدیک دهنش برد.

- مامان می گفت باید به موقع غذا بخورید، بعد داروهاتون رو بخورید.

بغض گلوی مادر را گرفت و دهان جمع شده خود را کنی باز کرد. لقمه فرو رفت و دو سه لقمه دیگر. کودک که حالا خود را مسئول مادر بزرگ پیرش می دید داروها را پیدا کرد و سعی داشت به یاد بیارد کدام را حال مادر باید می خورد.

- بده خودم پیدا می کنم.

داروها را به مادر بزرگ داد و خود به سمت شیشه آب رفت و با ریختن چند برابر آن آب در کناری لیوان آب را به سمت مادر گرفت. هنگامی به نظر کارها تمام شده می آمدن در کنار مادر نشست و سرش را بر آغوشش نهاد. 

- مامان کجاست؟

مادر چه جوابی باید می داد!

- خونه.

- خوب ما چرا اینجاییم؟

کاش کودک سوال نپرسد.

- مامانت یادش رفت ما رو با خودش ببره.

کودک از مادر جدا شد و چند ثانیه نگاهش کرد سپس چنان خنده اش گرفت که از پشت روی زمین افتاد.

- وای! مامان ما رو یادش رفت! حتما یک دفعه می بینه ما نیستیم هل می شه میاد دنبالمون!

مادر در لحظه اشک چشمانش را گرفت و رو برگرداند تا نگاهش را نبیند. پسر در آرزو بازگشت مادرش خوابش برد و خنده های کوتاهش در خواب نشان دهنده رویا خنده های وی بود اما مادر تا صبح آرام اشک می ریخت و صداش را در میان سکوت پنهان کرد. سحرگاه با سر و صدا کودک بیدار شد.

- اینجا. ما اینجاییم.

مادر با تعجب وی را نگریست. 

- با کی صحبت می کنی؟!

کودک با ذوق گفت:

- یک خانواده اینجا پینک نیک اومدن. ما رو دیدن الان میان ما رو پیش مامان می برن.


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسب‌ها: ملیکا ملازاده

تاريخ : چهارشنبه نهم تیر ۱۴۰۰ | 1:40 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.