غرفه ی عشق عجب شور و نوایی دارد
محفل اُنس عجب حال و هوایی دارد
هر که عاشق ب شود کوی ترا می بیند
و آنکه از اشک بیاورد خُمی مَحرَم شد
ب حریم سر کویت دلم آرام نداشت
چون سماوات بحال توهمی گریان بود
زینب آمد بسر مقتل قربانی عشق
با تعجب تن بی رأس برادر را دید
بود او شاهد مجروح فتاده بر خاک
پرسشش کرد که هستی توحسین زهرا؟
ب چنین حال چرا کشته ترا یا اخوی'
از قفا آن سر تو آن عدوی بی سر وپا
کرده از رأس جدا آن بدن طاهر تو
ربنا وتقبل منا و بهذا القربان
******* ******* *******
من و این آلِ عبا
من و این نائبِ بيمارِ شما
من واين دربدری
من و این آتشِ کینِ اعدا
من و این صحن وسرا ،
من و دیدارِ سران بَر سرِ نِی
من و پیشانیِ بشکسته ب غمخواری جمعِ شهدا
من و ظلمتکده ی کرب و بلا
من و طفلانِ رها در صحرا
کینِ دشمن بِ کِند زینت و گوش از آنها
حال اکنون همه خاک آلوده، ماه حالا ب تماشابوده
کف پاها زخمی اثرِ خار مغیلان پیدا
سیلی و صورتِ نیلی ز کفِ اهرمنان
هدیه می شد ب صغیرانِ حسین ثار ا ..
آن شب ، آن شب چه گذشته تا صبح
بر رقیه و رباب هم زینب، سرپرست آنها
یا بر آن سایر همراهانش ، همه از خُرد و كلان
تا سحرگاه ستم ، جور و تعب از اعدا
بعد آن قافله را کرده روان روی ب شام
بعد چندی برسیدند اسیران و سران هم در شام
****** ******* ********
گفت در شام بلا زینب ب آن اهل دغا
ما رائت الا الجميل ما رائت
٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧ ٧٧٧٧٧٧٧٧٧
چون رقیه زفراق رخ بابا بی تاب
گریه میکرد و بسی نا آرام، روی در کرب وبلا
ناجوانمردی آن قوم عدو تا آنجا
که نهادند سر مؤنس او را مرئی ،ب میان سینی
طفل از دیدن رخساره بابا مدهوش
وسط ویرانه
جان شیرینش ب جانان داده
حال اکنون شده آن ویرانه، کاخ آن دخترک دُر دانه
ليک آن كاخ نشينان ستمگر ، شده مغلوب و همه آواره
****** ****** ******
التماس دعا از شما بندگان خوب خدا
برچسبها: گلاب اندیشه , عاشورا
