روز خبرنگار که میشود
نه تبریکی میخواهم
نه گل...
نه قاب عکسی
با لبخندهای سرد.
من یادم میآید
یادم نمیرود...
سال هفتاد و چهار
موتور...
همکارم آمد
گفت: برویم
چیزی نگفتم
فقط نرفتم
و نرسید به گزارش
و نرسید به زندگی...
تیتر هم نشد
انگار اصلا نبود
سال هشتاد و دو
خانمی همکار
در مأموریت ما بود
گفتم: شما برو
من میآیم.
و نرسیدم
تا وقتی رسیدم
او غرق خون
کنار خیابان...
و هیچکس نبود
هیچکس نرفت
نه دستی
نه آمبولانسی
نه حتی نگاهی.
اگر یک ربع زودتر...
اما یک ربع دیرتر مردن
برای زن بودن کافی بود.
از آن روزها
فشارها زیاد بود
رفتم
از خبر جدا شدم
تا ایلبیگی آمد گفت:
«بیا مستند بگیریم»
گفتم: «سرم شلوغ است»
و خندید، رفت...
من زنده ماندم
اما چند نفر دیگر نه...
وقتی خبر آمد
نام را اشتباه گرفتند
و فکر کردند
من...
شهید شدهام!
رفتم معراج
با یک دوربین
با حمید
دیدم که دوربین هم گریه میکند
سه استاد
چند دوست
و من
با چشمهایی بیصدا
در میان اجساد سوخته و پتوها
به جای «بسمالله»
فقط میگفتم:
«چرا؟»
استاد هاشمی بغض کرد
گفت: «کاش تو رفته بودی
افشار میماند»
و اینرا هیچکس نمیداند
جز خدا
و دیوارهای جام جم...
بعد از آن
هر هفته میرفتم
محل سقوط
تا شاید
فراموش نکنم
که فراموش نشوند.
حالا آمدهام رشت
و تازه فهمیدهام
خلبانی که هر روز
از کنار نامس رد میشدم
همان شهیدِ پرواز بود...
چه طنز تلخیست!
خبرنگارانی که میمیرند
و هیچکس
هیچکس
نامشان را
در بنر هم نمیزند...
روز خبرنگار که میشود
نه تبریکی میخواهم
نه گل
نه لوح
نه قاب عکس با لبخندهای سرد
فقط بگذار بنویسم
بگذار بگویم
که شاید کسی
روزی یادش بیاید
خبرنگاری
فقط نوشتن نبود
گاهی مردن بود
در سکوت.
×دکتر حجت بقایی؛ مشاور تحقیق و توسعه- عضو انجمن صنفی روزنامه نگاران و خبرنگاران ایران
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، انتقادی ، بداهه ، شعر سپید
