این روزها
مثل همیشه
با خدا حرف میزنم
اما نه با کلمات
با سکوتی که
سنگین است برای من
با نگاهی که
پر از سؤالهای بیجواب است.
خدایی که مرا آورده
همه ما را آورده
ولی اجازه نداده که
دلیلش را بفهمم
نه من
بلکه هیچکس.
میگویم
اگر میخواهی دیوانه نشوی
سرت را پایین بینداز
زندگیت را بکن
از چراییها بگذر
بگذار این سؤالها
مثل سایههایی که همیشه دنبالتند
بیصدا
پشت سرت بمانند.
بودن
نه دلیل میخواهد
نه پاسخ.
بودن
فقط بودن است
و زندگی
زندگی کردن
در همان لحظههای بیجواب.
شاید
در همین
بیپاسخی ابدی
شور زندگی نهفته است
در آغوش کشیدن این نبودنِ پاسخ
و باز هم ادامه دادن،گ
بیآنکه بدانی چرا...
---
حجت بقایی
موضوعات مرتبط: اخلاقی ، بداهه ، شعر سپید ، شعر نو
تاريخ : شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ | 13:49 | نویسنده : حجت بقایی |
