غزل متال: «دارِ سکوت»
(سراینده: حجت بقایی / hojjat baghaei)
بهخاطرِ میز، زیرِ آبم زدند
به خنده، به ناحق، عذابم زدند
طلا بود پاداشِ اندیشهام
طلا را گرفتند، حسابم زدند
گریختم از شهرِ لبخندهایِ دروغ
در شهری دگر، بیجوابم زدند
بهخاطر دو چای، به خشم و فریب
به خاکم کشیدند، و خوابم زدند
خمیدم به احترامِ نان و بقا
ولی نان نبود، و خرابم زدند
چرا صبر کردم؟ چرا حرفِ حق؟
خموشی، طنابیست، به دارم زدند
خدایا! عدالت، کجایی؟ بگو
که در سینه، آتش شرارم زدند
ولی من نمیمیرم از زخم و درد
من از راک و خشمم، قرارم زدند!
ای بقا آخر چه شد؟
که هنوزم نفس میکشم، با صدای گیتار و خون
در غزلِ متالِ خشم!
+++
موضوعات مرتبط: اجتماعی ، انتقادی ، ترانه ، غزل
تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ | 20:41 | نویسنده : حجت بقایی |
