چنان سفت ،
که رها نیابی از این حِس .
تو و عاشقانه هایت ،
به آغوش گرم خیالم ،
باز می گردید.
چو گنجی ،
گرانقدر ،
و چنان عزیز ،
که نتوانم به غیر خود ،
به هیچکس بسپارم .
حدیث عشقت ،
بر گلبرگِ گُلِ رُز،
با صد ترانه بی بهانه میخوانم،
خواندنت بهانه میخواهد ؟؟؟!!
تو را ،
به هر شکوفه بنمایم،
که زیبائیت مقهور کنندست ،
بگذار حسد ورزند ،
گل و باغ و بوستان با هم .
در هر بهار نوشتمت ،
بر چارقَد گُل گُلیِ شکوفه ،
یا بر گُلابتون زیبای رها در باد .
و در حسرت خالیهِ ،
آشیانهٔ کوچ پرنده ،
به یادت ،
تا ابد میگِریَم.
تو چون شکوهِ ،
سِتیغِ قُلّهٔ کوهی ،
که کس نپیموده اش ،
ایستاده مغرور و زیبا .
تو چون زمزمهٔ برفاب بهاری ،
به چکه ،
چکیده بر شبنمی ،
که در آغوش گُل ست ،
و به معجزهٔ هم آغوشیت ،
به چکه ای ،
مُرده هم زنده میگردد ،
مسیح وار .
جاودانه میجویمت ،
در هر چه زیبائیست ،
و باز می بینم ،
که زیبائی ز تو جان دارد .
ز خیال خام خود ،
به خود بازگشتم باز ،
شب به صبح نشسته ،
و این اراجیف پُر مَغلَطه ،
تراوشات مغز بیماریست ،
که مرضش دوری از توست .
و در سکوت بی پایانِ ،
مغز خود زندانیست .
موضوعات مرتبط: دلنوشته
برچسبها: تو را , علی مکرمتی
