هنگامه ی دیدار است
آیینهای است دستم ،جادوی خود بدیدم
رنگی سپید و روشن، بر موی خود بدیدم
رفتم دمی نشینم، تنها به بوستانی
ناگاه بعد عمری، مه روی خود بدیدم
حالا به وقت پیری، بی کستر از اسیری
انگار در سرابی ،مینوی خود بدیدم
بعد از سلام و رخصت، بنشسته در کنارم
رنگم پریده، او را پهلوی خود بدیدم
نزدیک او نشستم، میگفت و میشنیدم
اقبال و بخت خوش را ،همسوی خود بدیدم
زیباست چون غزالی، هنگام بیقراری
بر چشم گر نشیند، زیلوی خود بدیدم
تار است دیدگانم، دردی به استخوانم
نیروی تازهای در، بازوی خود بدیدم
شب بود و وقت رفتن ،من را وداع گوید
پیچیده نسخهام را ،داروی خود بدیدم
دستی کشم به جایش ،گرم است تکیهگاهش
ای کاش بار دیگر، آهوی خود بدیدم
ابراهیم خلیلیان
تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:18 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |
