انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) | تیر ۱۴۰۵

(انوشا)
انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

تربت طلب ز شاهی شد شهسوار یک عمر

هر چند دور از ما در انتظار یک عمر
چون نقطه فرض جانا پهلوی یار یک عمر

چون سایه سرو راهی همراه او به هر جا
ای مهر خوبرویی اندوهبار یک عمر

از اختیار لافی یک عمر دور از فیض
چون شمع اشک و آهی بی اختیار یک عمر

باران غم ببارد از توده ابر هر آن
هر لحظه غم ببارد گر غمگسار یک عمر

هر چند بی حضیضی گیری تو اوج ای جان
تن بی روان خاکی گر بی قرار یک عمر

گر پیر دهر اما سرشار از جوانی
چون کوه سرو قایم لیل و نهار یک عمر

یادی کنی ز مشهد از بارگاه سلطان
تربت طلب ز شاهی شد شهسوار یک عمر

ولی اله بایبوردی


1405/04/17


موضوعات مرتبط: غزل

تاريخ : پنجشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۵ | 9:6 | نویسنده : ولی اله بایبوردی |

اعتراف

اعتراف

ارابه ای به زور،جنازه را به گور

تنی به روی دست میبرند

هرچه بود در سرم، هرچه بود باورم

می‌پرد عجیب،می‌شود پدید

خانه ای ز خاک ،خالیست زنور

بی درنگ در فضای تنگ

بدون تازیانه، ترکه‌ای به سر، تسمه‌ای به تن

ز خوف قبر

هرچه کرده ام به روی خاک

بدون لحظه‌ای درنگ

اعتراف می‌کنم

روی خاک آوردخالقم مرا

هرچه خورده ام وبرده ام به ناروا

پس دهم به صاحبش

حق رسید به داد،می‌پرم زخواب

می شوم مجاب

اعتراف می‌کنم

کاش هرکه خورده ،مال ناروا

بی شکنجه‌گر در شکنجه‌گاه

پس دهد به صاحبش

هرکه برده سو،زچشم مادری

یک پدر خجل نمود،نزدکودکش

اعتراف کند

هر که خورد ه حق مستمند

دین خود،ادا کند

ناگریز و ناگزیر زمرگ

بدون تازیانه‌ها

اعتراف کند

تاجهان شودپراز صفاوسادگی

شهر ما شودمحل زندگی

ابراهیم خلیلیان



تاريخ : شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ | 9:22 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |

راهی که رفته بودم

راهی که رفته بودم

محتاج نان خوردن یک بنده زاده بودم

سخت است روزگارش، اندرز داده بودم

روزی جوان خامی، بادوستان جیبی

در چاله‌ای زمانی، با سر فتاده بودم

از درس و کار و کوشش، غافل شود محصل

کج می‌شود مسیرش، چون من که ساده بودم

پرسم تو را سوالی، تا نصف شب کجایی

همچون تو پیش ترها ،، شب‌ها به جاده بودم

درست چرا نخوانی محصول زندگانی

در کودکی کتابم ،بر گل نهاده بودم

بگذشت عمر ما چون، یک پلک چشم کوته

افسوس می‌خورم چون، سست از اراده بودم

چون حرفه‌ای ندارم، بی‌دخل و کسب و کارم

غیر از به دل نشستن، بی استفاده بودم

بر خاک مرده دیگر باران اثرندارد

وصلم به بی‌خیالی، مدیون باده بودم

درگیر یک ندامت، از کار اشتباهی

عاقل شود سواره، عمری پیاده بودم

پا از گلیم کسوت ،گرمی نهم فراتر

خواهم به چَه نیفتی ،درست نداده بودم

ابراهیم خلیلیان



تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 23:9 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |

هنگامه ی دیدار است

هنگامه ی دیدار است

آیینه‌ای است دستم ،جادوی خود بدیدم

رنگی سپید و روشن، بر موی خود بدیدم

رفتم دمی نشینم، تنها به بوستانی

ناگاه بعد عمری، مه روی خود بدیدم

حالا به وقت پیری، بی کس‌تر از اسیری

انگار در سرابی ،مینوی خود بدیدم

بعد از سلام و رخصت، بنشسته در کنارم

رنگم پریده، او را پهلوی خود بدیدم

نزدیک او نشستم، می‌گفت و می‌شنیدم

اقبال و بخت خوش را ،همسوی خود بدیدم

زیباست چون غزالی، هنگام بی‌قراری

بر چشم گر نشیند، زیلوی خود بدیدم

تار است دیدگانم، دردی به استخوانم

نیروی تازه‌ای در، بازوی خود بدیدم

شب بود و وقت رفتن ،من را وداع گوید

پیچیده نسخه‌ام را ،داروی خود بدیدم

دستی کشم به جایش ،گرم است تکیه‌گاهش

ای کاش بار دیگر، آهوی خود بدیدم

ابراهیم خلیلیان



تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:18 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |

خواستگاری

خواستگاری

سمت خانه می رود،در میان کوچه ناگهان

دختری خریده میوه از دکان

میکشد به رخ عشوه های ماهرانه ای

چادرش گزیده با لبان

از کنار او گذشت

برق چشم او ،میشود لهیب عشق

در دلش نشست ، خواب را ز اوگرفت

گوش می‌دهد ترانه‌های عاشقانه را

عطروعود میزند به خویش،

میکشد اتو لباس را ،دست میکشد به ریش

با پدرومادرش ،سمت کوی یار می‌رود

درگشوده شد

کیک وگل به دست ،گوشه ای نشست

خسته از رکود،راز دل گشود

روبروی هم نشسته‌اند حاضران

دلبر خجالتی چای میبرد

زیر چشم خیره می‌شود به او

قطره‌ای عرق نشسته بر جبین

لرزه‌های دست، می‌رود به سوی استکان

چای می دهد طعم انگبین

غرق گفتگو شدند با وفاق والدین

کیک می خورند و پیک شربتی

دلبرش دهد رای مثبتی

جان تازه ای گرفت

حلقه می زنند دورشان حلقه می کنند دستشان

حرفهای شاد،چون گل و گلاب

خانه می‌خریم باطلای ناب

قول های داده میکندطلب

رهسپارکارزارزندگی شود

بی خیال خرج ها و خستگی شود

حاصلش وصال وماندگاری است

شاهدش همان ،عکس یادگاری است

صحبت از،رسوم خواستگاری است

ابراهیم خلیلیان



تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 21:16 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |

قاب روز

قاب روز

شب که می رود

غم نمی رود تا حضور نور

تابشی زنور،شد سحر پدید

وقت جنب و جوش

می رسدنوید ،رزق نو رسید

خالق جهان سفره‌ می کشد

با صلاح خویش نزد بندگان

باغبان به باغ

پونه می نهد بر حلیم داغ

کاسبان پاک حجره می روند

کارمندپیر، اولست وپیش

بعدازو ولی

کارگر رود کارگاه خویش

کودکی زرنگ میبرد به دشت

دسته های گاو ،گله های میش

میرسدبه گوش خنده ازسروش

می‌کشد به کول ،در هوای داغ

بار خانه را کارگر به دوش

بین شاخ و برگ

هر پرنده ای میزند برون

دانه می برد سوی جوجه ها

میخرم گران، نان و لوبیا

سوی خانه ام

توسنی سپید می‌بردمرا

سعی وکوششم چون شودتمام

میرسم غروب میروم حمام

میکشم دوپا،خسته ام هنوز

می کشم قلم،روی بوم روز

ابراهیم خلیلیان



تاريخ : چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ | 0:58 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |

قاب شب

قاب شب

نور روز می‌رود

جغد شب نشسته روی شاخه‌ای

کودکی زپشت بام

میکندنظربه رنگ حاله ای

قوس گیسوان شب

چادری سیه کشیده روی سر

در سکوت کهکشان

دانه‌ای جوانه می زند

خوشه‌های زردگون گندمین

نامشان ستاره میشود

راز شب پریده از دهان اختران

ماه با غوز چون کمان

گشته دیده بان آسمان

شهاب سنگ آتشین

قلم به طرح شب کشید و رفت

گردگون توپکی به نام ماهتاب

گونه‌های صورتش به رنگ صورتی

می‌شود نمون بر کران آسمان تیره گون

تمام آسمان نور می‌شود

فضای بین اختران، فضای دور می‌شود

چشم های پشت بام

پراز شعورمی شود

خرمنی ز نور

جایگاه خوشه‌های دیده میشود

رنگ گیسوان شب، شهاب سنگ آتشین

رنگ خوشه‌های گندمین

رقص بال جغد شب نشین

در کنار رنگ بی‌نقاب ماهتاب

نگاره را عمیق و بی بدیل میکند

دست پرتوان ایزدی ،بعد ساعتی

قاب شب کشیده را رحیل میکند

ابراهیم خلیلیان



تاريخ : چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ | 0:53 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |

هجران تو...

دل زِ هجران تو ای یار‌‌‌...


موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، سروش ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسب‌ها: بابک غلامی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ | 22:59 | نویسنده : بابک غلامی |

به تو از دور سلام

به تو از دور سلام

ای شَــــهِ والا

به تو از دور سلام

مــــــاه دلآرام


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب‌ها: علی مکرمتی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ | 2:24 | نویسنده : علی مکرمتی |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.