قاب روز
شب که می رود
غم نمی رود تا حضور نور
تابشی زنور،شد سحر پدید
وقت جنب و جوش
می رسدنوید ،رزق نو رسید
خالق جهان سفره می کشد
با صلاح خویش نزد بندگان
باغبان به باغ
پونه می نهد بر حلیم داغ
کاسبان پاک حجره می روند
کارمندپیر، اولست وپیش
بعدازو ولی
کارگر رود کارگاه خویش
کودکی زرنگ میبرد به دشت
دسته های گاو ،گله های میش
میرسدبه گوش خنده ازسروش
میکشد به کول ،در هوای داغ
بار خانه را کارگر به دوش
بین شاخ و برگ
هر پرنده ای میزند برون
دانه می برد سوی جوجه ها
میخرم گران، نان و لوبیا
سوی خانه ام
توسنی سپید میبردمرا
سعی وکوششم چون شودتمام
میرسم غروب میروم حمام
میکشم دوپا،خسته ام هنوز
می کشم قلم،روی بوم روز
ابراهیم خلیلیان
تاريخ : چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ | 0:58 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |
