دل ز هجرانِ تو ای یار، پریشان شده است
کوچه از سایهٔ اندوه، غریبان شده است
یاسِ خانه ز نبودِ نفست بیعطر است
گل هم از باغِ وفا رفته و پنهان شده است
رفتنت قصهٔ تلخیست که پایان ندارد
ماندنت نیز به افسانه شبیهان شده است
صبرِ ایوب نماند از غمِ هجرانِ تو نیز
دلِ ما خسته و بیتاب و هراسان شده است
موضوعات مرتبط: بداهه ، دلنوشته ، سروش ، شخصی ، شعر سپید ، عاشقانه ، نیمایی
برچسبها: بابک غلامی
تاريخ : دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ | 22:59 | نویسنده : بابک غلامی |
