در خلوتِ خاموشِ جان
هفت نَفَسِ نور
بر دل میوزد.
عشق،
بی بیداریِ درون
چون آتشیست در کاهِ خیال؛
گرمایی نمیدهد
خاکستر میپراکند.
رنگها
فرزندانِ یک خورشیدند؛
قضاوتِ زود
دست بر چهرۀ بیگناهشان میکشد.
آینه،
رازدارِ نور است
نه جارچیِ عریانی؛
خورشید
برهنگی را میبیند
اما فریاد نمیکند.
دل
هنگامی که میلرزد
به ذکر نزدیکتر است؛
کسی را
در لحظۀ ناتوانی
به نامِ خطا مخوان.
اعتراف
دریچهایست
که بر خویشتن گشوده میشود؛
چراغیست
که سایههای دیرین را
پس مینشاند.
دستِ کوچک
گنج را تاب نمیآورد؛
اشک
امانتِ آسمان است
نه نذرِ گردبادهای زمین.
و آخر آنکه
چشمِ پاک
در هر چهره
پارهای از خدا میبیند؛
عیبجویی
غبارِ راه است،
نه نشانی از سفر.
حجت بقایی
دلنوشته ای برای اساتید انوشایی
غروب یک روز گرم مرداد ۱۴۰۵
موضوعات مرتبط: اخلاقی ، بداهه ، دلنوشته ، شعر نو
تاريخ : جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 10:36 | نویسنده : حجت بقایی |
