دلا ،جرمت، تپیدن بعد دیدن بود
شبم تاریک و شمعم رو به مردن بود
خجالت چیست ،کارم ناله کردن بود
نگاهم مات وچیزی روبرویم نیست
نشاطم، چون وبالی روی گردن بود
سیاهی میرود چشمان ژرف اندیش
و تنها چارهاش ،خلوت گزیدن بود
مرا دیگر غروری نیست در تصویر
غذا طعمی زمشکلها چشیدن بود
دمی از بدبیاریها گریزی نیست
تلاشم رنج و حسرتها کشیدن بود
نباید تکیه میکردی به یک دیوار
ز ما گفتن تو را هم ناشنیدن بود
گریزی نیست گر دنیا دل آزار است
چو آهویی که بیزار از رمیدن بود
ولی ناگاه نور از اختری تابید
دلا جرمت، تپیدن بعد دیدن بود
نفس لرزان و قلبم غرق بیتابیست
امیدی تازه در دلها دمیدن بود
فضا گردد معطر، با حضورش زود
ز شوقش، اشک چشمم در چکیدن بود
سپس جمعی ز اخترها پدید آیند
مهی از حاصلش ،در حال چیدن بود
سرآوردم کمی از حال خود بیرون
تباهی را سحر، در حال بردن بود
ابراهیم خلیلیان
