اغواگر
پس از آن روز بارانی، تو را دیگر ندیدم
فراوان دیدهام کس ،چون تو اغواگر ندیدم
دلم تنگ بود و یک دم میزند باران تندی
تنم خیس تو شد،یک لحظه یاری گر ندیدم
پریشان میشوم گر سیل و بوران است و رعدی
چو طوفان شد تو را یک نقش ایفاگر ندیدم
هوا سرد است و پوشاکی ندارم در بساطم
کجا رفت همرهم، جفتم چرا اخگر ندیدم
هوا گرم میشود؟ نوری به دنیایم بتابد؟
چرا دیر آمدی، همچون تو بازیگر ندیدم
به تصویر میکشم ،روزی که همراهم نبودی
ز میدان میروم همراه خود لشکر ندیدم
ابراهیم خلیلیان
تاريخ : جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ | 15:25 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |
