افسانه ی مادر
نوشتم چنین شهنامه ای
کسی خواندین افسانه را
عصایی گرفتی به دست مادرم
تو پیوند اعضای این خانهای
برادر نشانی کنار خواهرم ،نباشی به دیدار هم کی رویم
خطایی کنم عزیزم خطاب میکنی
مرا با عصایت عتاب میکنی
به یاد آورم جملهات، مکن کودکم اشتباه میکنی
به هم ریختم وقت پند دادنت ،نصیحت چو قند گفتنت
به یاد آورم وقت شام خوردنت
چرا سهم خود را به ما میدهی
خودت نان خالی میخوری
بگویند پیران و کودکان ، به منزل کشانند رزق و نان
چو هستی بروید چنین دانهای
خدا را گواهم تو افسانهای
تبی کرده بودم شبی دعا میکنی بر سرم
نخوابیده بودی چرا؟ تا تمام شد ماجرا!
ولی حال از شانه کردن عاجزی ،سرت را میکشم شانهای
کشانی مرا در برت وقت غم
به تنگی به سختی پناه میشوی ، کنم اشتباهی نگاه میشوی
به یاد آورم جملهات،مکن کودکم چون تباه میشوی
بُود زیر پایت بهشت مادرم،به نامت قسم بیگناه میشوی
بگیرم بلا زود نذر میدهی ،نگیرم مواجب خرج میدهی
چو گر ما رسد بهترین سایهای،مرا بعد یزدان تو سرمایهای
ندیدم مثالت تو افسانهای
ابراهیم خلیلیان
