جام در جان غزل کردم شبی
کام خودبا او عسل کردم شبی
آمده از محفل پرجنب و جوش
خسته بود و روسری افتاده دوش
گفت : بیخوابم غزل می خوانی ام؟
داری آیا مرهم بی خوابی ام؟
گفتمش:آری بیابنشین دمی
جان خود را غزل کردم همی
آنقدر نوشاندمش جام غزل
تا که شد آکنده جانش ازعسل
بسترش شدازغزل خوش رنگ و بو
جامه کندوشدپریشان موی او
نرم نرمک خواب شیرینش ربود
چشم بررویای شیرینش گشود
مستی شعرم به خوابش بردناز
او به خواب و من نگهبان همچوباز
بعداز آن شب شدغریب کوی ما
آنکه بود از روز اول آشنا
هاتف
برچسبها: اعضای پیشین انوشا
تاريخ : سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۸ | 15:29 | نویسنده : (انوشا) |
