انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

قسمتی از رمان مغز بی حس

(انوشا)
انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا) انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

قسمتی از رمان مغز بی حس

خبری از اون مرد نشد نه اون روز بلکه تا سه سال و من هیچ وقت از طرف اون مرد صدا نشدم. بجاش یاد گرفتم دختر حق ادامه تحصیل نداره، دختر نباید بشینه پای دفتر خاطراتش چیزی بنویس، دختر حتی اگه ده تا خدمت کار داشته باشند باید توی کارهای خیلی سخت و مردونه هم شرکت کنه، کسی نباید صدای دختر رو بشنوه مگه این که از اون دخترهایی باشند که صدای خندشون از اتاق آقا میاد و موهاشون رو اونجا شونه می زنند. دختر حق نداره خودش حتی یک لباس انتخاب کنه و باید همون لباس هایی که سالی یک بار پدر میلیونش براش می خره رو بپوشه.

سه سال از اون ماجرا گذشت و من توی اصطبل در حال تمیز کردن مدفوی اسب ها بودم که بشری زنی که فهمیدم عمه م هست اما به دلیل همون قوانین دختر بودن به عنوان زن دوم مردی ابزار فروش به زندگی سختش ادامه می ده داخل اومد. 

_ سلام عمه جان!

جواب سلامم رو با لحن آرومی داد. دوست داشتم به سمت عمه برم و بغلش کنم اما کثیف بودن دست هام معذبم کرد.

_ شما بفرمائید من میام.

به آرومی بیرون رفت و من فهمیدم که حامل یک خبر بد هست. دست هام رو بالا بردم و گفتم:

_ خدایا، می شه این خبر بد، خبر مرگ برادرش باشه؟

دست هام رو از شیر آبی که به ظرف آب اسب ها باز می شد شستم و بیرون رفتم. باهم رو بوسی کردیم.

_ سعید آقا (شوهر عمه) خوب هستن؟ لیلا و امه هانی چطور؟ جلال و وحید نامه ندادن؟ (چهار بچه عمه)

با همون لحن غمزده گفت:

_ همه خوب هستن.

یکم سکوت کردم بعد گفتم:

_ عمه شما خوب هستین؟

نگاهم نمی کرد.


موضوعات مرتبط: اجتماعی
برچسب‌ها: ملیکا ملازاده

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ | 14:45 | نویسنده : ملیکا ملازاده |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.