فریاد خاموش
آهی کشد پیاپی، بلواست در جهانش
خنجر رسیده گویا ،تا مغز استخوانش
خیزد زبانههایی، سوزندهتر ز آتش
نور از قمر نتابد، ما بین اخترانش
بغضی است در گلویش، هرگز به کس نگوید
حرفی رسد به ذهنش، تردید در بیانش
قلبی چو برف و کوهی از حرف اندرونش
قفلی نهاده بر لب، زنجیر بر لبانش
در زیر چرخ دنیا، له گشته دست و پایش
آتشفشان خشمی ،در عمق دیدگانش
انگشت میفشارد ،لب میگزد به سختی
سر خورده است و ناگه برخاست از مکانش
باری ثقیل و مشکل، بر دوش میکشاند
فریادهای صامت، میکاهد از توانش
ریگی نبوده هرگز ،ما بین کفشهایش
پرسی چگونه کج شد، دیوار آسمانش
بر نیمکت نشانم ،او را به حرف گیرم
رازش به من بگوید ،میترسد از جوانش
گفتم رزاق گیتی ،هر کس دهد نصیبی
آبی خنک بپاشم بر شعلههای جانش
ابراهیم خلیلیان
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ | 21:33 | نویسنده : ابراهیم خلیلیان |
