پارت سه
خانواده ناجی شامل زن و مرد، نوه و مادرش و پدرش، دایی نوه و همسرش می شد. با دیدن آنها به آن سمت دویدن. زن وحشت زده پرسید:
- تو اونجا چیکار می کنی؟!
کودک با بیخیالی و حتی خوشحالی پاسخ داد:
- مامانم ما را اینجا گذاشت.
مرد پرسید؛
- مگه جز تو کسی اونجا هست؟!
- آره مامان بزرگم هم اینجاست.
نوه که هم سن و سال کودک بود متعجب پرسید:
- شما چطور بالا رفتین؟
مادرش بی توجه به او خشمگین رو به همسر کرد.
- به آتش نشانی زنگ بزن.
دایی گفت:
- پلیس هم.
همسر زنگ زد و همسر دایی رو به کودک گفت:
- نگران نباش الان می رسن و سالم پایین میارنتون. می تونم مامان بزرگت رو ببینم.
مادر سعی کرد خود را به آن سمت بکشد. از آمدن ناجی آنچنان خوشحال بود که آرام آرام اشک می ریخت. به مقابل در رسید. زن که او را همسن خود دید از آنچه فهمیده بود بر آنها گذشته به گریه افتاد و مرد سعی در دلداریش داشت. نوه پرسید:
- دخترتون کجاست؟
سوال وی، سوال تمامی آنان بود. مادر بغض کرد و گفت:
- دخترم رفته.
کودک با خوشحالی اضاف کرد:
- به خونه مون برگشته، ما رو یادش رفته.
مادر به گریه افتاد و مادر و پدر نوه نیست به همراهش شروع به اشک ریختن کردن. کودک مادذ را دلداری داد:
- گریه نکنید! الان پیش مامانم می ریم.
از سخنان کودک دایی و همسرش نیز به گریه افتادن. کودکان نمی فهمیدن اشک بزرگان از چیست. ماشین سرخ آتش نشان و سفید پلیس رسید. سروان در حال پرسش و پاسخ از خانواده ناجی بود و آتش نشان ها نیز با نردبان بالا رفتن و کودک و سپس مادر را پایین آوردن. حتی آنان نیز اشک می ریختن.
سروان نمی دانست چطور از این مادر غم دیده سوال کند یا کودک شاد را با حقیقت رو به رو سازد. با نرمی مادر را سوال کرد:
- عکسی از دخترتون دارین؟
مادر دست به سوی گریه انتهای روسری اش برد. عکسی کوچک از دخترش داشت که همیشه نزدیک قلبش بماند اما مادر جوان این را نمی دانست که اگر می دانست هنگام ترک کردن آنان عکس را نیز با خود می برد. سروان نگاهی به چهره انداخت و رو به سرباز همراهش گفت:
- خانم و بچه رو به اداره ببرین.
سرباز به آنان کمک کرد تا سوار ماشین بشوند. راه برای کودک که در همین زمان کوتاه دلتنگ مادر خویش شده بود بسیار طولانی می آمد اما هنگامی که بجای خانه، اداره را در مقابل خود دید برایش ناگوار آمد.
- اینجا کجاست؟ خونه بریم.
پارت چهار
سروان دستی روی سر کودک کشید.
- به مامانت زنگ می زنیم اینجا دنبالتون بیاد.
آنها را به داخل بردن. هر کسی که ماجرا کودک و مادر را می شنید منقلب می شد و نگاه هایشان بر روی صورت کوچک کودک و چروک مادر او را به یاد زمانی می انداخت که به فکر لباس و صورت تمیز دخترش بود تا نگاهی او را تحقیر مسازد. عکس بر صفحه نمایش با تمامی اطلاعات دختر پیدا شد.
- مادر ببینید دخترتون همین خانم هستن؟
مادر صفحه را نگریست و دلش از دیدن لبخند دخترش شاد شد.
- دخترمه!
عشقی که در صدایش بود بغض سروان را در دنبال داشت. کمی مکث کرد تا اشک خویش را مهار سازد سپس رو به سرباز که در گوشه اتاق ایستاده بود گفت:
- به این آدرس که می گم برو.
آدرس را به وی گفت. کودک با خوشحالی پرسید:
- می شه بهم شکلات بدین؟ مامانم وقتی نگران می شه فشارش می افته باید شکلات بخوره. فکر کنم الان خیلی نگران بوده حالش بد شده!
سرباز و سروان حالی عجیب و مادر دردی غریب داشت. سروان سرباز را به سوی در کشید و در حالی که نمی خواست صدایش به گوش آن دو برسد گفت:
- بترسونش، تحدیدش کن، بگو اگه نیاد خانوادش رو پس بگیره براش حکم زندان می برن. هرطوری شده برش گردون.
سرباز از خدا خواسته احترام گذاشت و بیرون رفت. سروان دستور داد تا پزشک اداره مادر و کودک را معاینه کنند تا از سلامتشان مطمئن شوند؛ نکند که در آن خرابه چیزی خورده یا جانوری آنان را نیش زده باشد. در میان معاینه کودک متعجب از این کارها بود و مادر با خود اندیشه می کرد هنگامی که دختر آمد او را التماس کند که کودک را با خود ببرد و مادر به به خانه سالمندان بسپارد اما کمی نیز تردید داشت نکند دختر بخاطر پولی آن آرامشگاه آنها را در خرابه رها کرده است.
معاینه که تمام شد مادر را در نمازخانه گذاشتن و برایش چای آوردن. کودک نیز اجازه یافت در اداره شیطنت کند و هیچ یک دلشان نمی آمد او را برای راه رفتن از روی صندلی ها یا به زمین انداختن قفسه پرونده ها سرزنش کنند. ظهر هنگام شده بود که سروان مادر را... آری فقط مادر را به اتاق خود خواند. مادر امیدوار بر روی ویلچر که در اداره او را بر رویش نشانده بودن به سوی اتاق رفت اما هنگامی که دختر را در آنجا ندید خویشتن داری را رها ساخت و به گریه پرداخت.
- حدث می زدم نیاد.
سروان حتی پیش از زمانی که حرف های مادر و کودک را می شنید اشک می ریخت و کاغذی که در دستش بود را در میان دو انگشت خود می فشرد. مادر که صدای گریه سروان را بیشتر از خود دانست او را نگریست. سروان چندبار دهان باز کرد تا حرفی بزند اما نتوانست و خویش را بر این دل نازکی اشک سرزنش کرد. چند ثانیه ای طول کشید تا به سخن بیاید.
- مادر خوندن بلدی؟
چه سوال بی موقع ای!
- چهار کلاس سواد دارم.
سروان کاغذ در دست را که از فشار انگشتان او و اشک های سرباز، کارگاه و سپس خود خیس شده بود به سمت مادر گرفت. حدث می زد که کارش اشتباه است و ممکن است قلب ضعیف مادر را به خطر بندازد اما تجربه مبارزه با ترس را داشت نه احساس. مادر کاغذ را گرفت و سروان به سرعت بیرون رفت.
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسبها: ملیکا ملازاده
